ماه بانو ی عالمه تحلیل ذهنی دارم و ترجیح دادم ب جای ژورنال کردن ، چون یکم محتوی داره همینجا ثبتشون کنم . فصل جدید Emily In Paris اومده ، هر ۵ قسمت رو باهم دیدم و قسمت ۴-۵ خیلی محتوی فلسفی زیادی داشت ک منجر شد بعد از مدتی گپ و فاصله منو ب این محیط برگردونه . فصل جدید امیلی بین الفی و اون گارنر دودل ه ، ک کدوم انتخاب کنه ؛ برخلاف انتظار شخصیم با گارنر برگشت و خودش با انتخاب رابطه سمی رو انتخاب کرد. ی قسمت فیلم ، اتاق گارنر رو دوس دختر قبلیش گرفته ، جایی برای موندن ندارن و میرن بالا پشت بوم ! روز بعد امیلی تو پرزنتیشن ی مبحث عنوان میکنه . این ک gray zone یک ناحیه بین white and black ه . ینی دقیقا همونجایی ک وسط رابطه سه تایی میشی ! و میگه شاید باید تو این محیط هم حضور داشت و ب طریقی خودش رو توجیه میکنه ک حضور اکس گارنر رو تو رابطه شون بپذیره . چیزی نمیگذره ک متوجه میشه gray zone فضایی برای موندن نیست و ب سیلوی اعلام میکنه ک من آدم boundary ها هستم .اینجا ذهن من ی جرقه خورد . اکثر آدما برای منافعشون gray zone درست میکنن . تویی ک باید مشخص کنی boundary man هستی یا ن . سیلوی مدتها با شوهر دوستش در ارتباط بود تا وقتی ک شوهرش بهش برگشت و باعث جدایی دوستش و معشوقه ش شد . ب همین راحتی. بعد تحلیل اینا میخوام قسمت dark side خودم بدون سانسور تحلیل کنم . من آدم قدرت طلبی هستم ، افرادی ک احساس کنم قدرتشون کمتر از منه ؛ مثلا همین دوره دانشگاه فردوسی ک چند نفر هستن ، داخل gray zone میزارم. واکنش ها واسم جالب بود . یکی شون تقلید رفتاری کرد ینی شخص سومی رو وارد کرد، و هروقت احساس ناامنی میکنه از سمت من ب اون سمت پناه می بره و هروقت من چراغ سبز نشون میدم ، ب راحتی اون رو نادیده میگیره و ب سمت م
برچسب:
نویسنده: هستی حبیبی
تاريخ: دوشنبه
5 شهريور
1403 ساعت: 15:40